تبليغاتX
بیدار نامه

بیدار نامه
 
در دل آیینه، من - در دل من، آیینه

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاريخ جمعه هفتم بهمن 1390 توسط حسن


این روزها همه چیز کند می گذرد و حتی با آنکه همیشه به روال سالهای گذشته , از بهمن ماه به بعد برایم مثل برق و باد می گذشت. اما امسال جور دیگری ست انگار.

بچه که بودم هی پیش خود فکر می کردم 28 سالگی چطوری ست؟ و حالا جواب می دهم هیچ , همینجوری است. بزرگ شدیم و بزرگ و تنها .

توهم واقعی که بر من گذشت, فقط گذشت , درسی نداشت , تجربه ای نداشت , و تنها حسی که داشت زیبا بود .

او برگشته, اما نه از سفری دور , نه از کشوری دور و سرد , در همین شهر بود که برگشت, اما رمقی نیست, تنهایی همچنان همان تنهایی بود که هست.

دلم کتاب می خواهد, از آن کتاب های خوب جوانی که  در نوجوانی می خواندم.

دلم کتابخوان می خواهد , دلم یه گفتگوی سیر راجع به شعر می خواهد.

دلم هیجان فهمیده شدن شعر خواندم را می خواهد مثل روزهای اردیبهشت, خرداد و گاهی تیر و بعد یک  بوسه ی داغ.



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پنجم بهمن 1390 توسط حسن

نشسته بود کنارم، می گفت که کار نشد ندارد ، کسی تا حالا به من  ازاین
حرف ها نزده بود ،یعنی خودم آدمی هستم که تا حرف غیر قابل قبولی میشنوم
توی ذوق  یارو میزنم و  بهش میفهمانم که چرت نگوید و من خر بشو نیستم .
آنروز ولی طوری گفت کار نشد ندارد که من کف کردم ، وا دادم ، ساکت شدم.
ام پی تری ام را روشن کردم ، یک گوش او یک گوش من ، کف دست هاش را گرفتم
وحوض حوضک می کردم و او نگاهم میکرد . برایش آهنگ را آهسته ترجمه میکردم
: ” تو فقط یکبار به چشم هام نگاه کن تا بفهمی ، تو فقط یکبار صدایم کن
تا بیابی ، و اگر بگویی که بیا که قلبم مرد ، من همه چیز را فدای آن لحظه
می کنم.”

میدان ِ مادر پیاده شدیم ، یک گل صورتی که اسمش را نمی دانستم برایم خرید
، گفتم نمی توانم با گل و این چیزها به خانه برگردم ، گل را خودش به خانه
برد ، خواهرهاش پاپی شده بودند و او از من گفته بود. گفتم نمی آیم خانه
تان ، یعنی هیچ خانه ی کسی نمی روم ، اصلن چرا می خواهند مرا ببینند ؟گفت
دوست دارند با تو آشنا شوند ، گفتم که من دوست ندارم و دست هاش را ول
کردم و رفتم . یک گوشه لبم از خشم کج شده بود .

داشتم دفتر یادداشتم را ورق می زدم  و  با خود به طعنه میگفتم که چقدر در
گذشته انسان خوش خیالی بودم ، موضوع هایی که می خواستم در موردشان حرف
بزنم ، چیزهایی که می خواستم بنویسم ، اسم کتاب هایی که هیچ وقت نشد برم
بخرم  و چند نقاشی خوشحال ِ خودکاری. سر بلند کردم و بالای سرم ایستاده
بود ، گفت آمدم ، جانم  ، دیر شد اما آمدم . من که اصلن منتظر زود آمدنش
نبودم اما آمدن اش انگار بد هم نشد ، گفت دفترت را قرض بده به من ، گفتم
می خواهی چه کار ؟ و بی رحمانه دفتر را از دست هاش کشیدم . یعنی دلم نمی
خواست اما یکهو آن صحنه بیرحمانه شد و انگار بد هم نشد .

زنگ زدم بهش و باران می آمد ، آرام حرف می زد و من نپرسیدم چرا . گفت کمی
عصبی است و خواهرزاده هاش بلوط را با قیچی پاره پاره کرده اند . خندیدم و
گفتم آن عروسک زشت ؟ یکی بهتر را می خرم برات.

گفت مریم من گریه کردم ، جلوی تو گریه کردم. گفتم یادم است . گفت پس چرا
دنبالش را گرفتی ؟گریه کردن هاش برام فرقی نداشت ، حتی آنروز که آنهمه
راه آمده بود تا مرا ببیند و من یک نظر دیدمش ، حتی آن بار که توی پارک
جلوی خانه نشسته بود هم  فکر نکردم کارِ جالبی است  یا حتی آنوقت که اسمم
را توی مجله دید و تندی آمد پیشم  با خوشحالی و من گفتم خود مجله به آدم
خبر میدهند که کی اسمش را چاپ میکنند و او باز خندید و مرا فشرد و گفت
خوشحالم و من چند تا پشت کمرش زدم یعنی که خب حالا تو هم .

بوی پرتقال میدادم و بسیار آراسته ، توی راه هی آهنگ ها را عقب جلو می
کردم اما آن آهنگ را نمی یافتم ، هی سرم را خم میکردم توی آینه ماشین،
خوب است ، همه چیز خوب است.

پرسان پرسان جایش را پیدا کردم ، زنگ زدم گفتم بیا بیرون ، دستپاچه آمد ،
یک لباس نارنجی براق و کت و شلواری قهوه ای ، خندیدم و گفتم چه زشت شدی .
یک بلوط ِ دیگر براش خریده بودم ، گفت همان را جمع و جور کرده اما این هم
بدک نیست . گفتم دیرت شده؟ گفت آره  و خیابان یکطرفه است و با اتوبوس
برگرد . دو بلیط را از توی کت اش داد به من ، گفتم یکی اش کافی است ،
خواستم آنرا نصف کنم که یکی از بلیط ها پاره شد و گفت که خرابش کردم ،
حالا بهتر است بروم و من رفتم . ام پی تری ام انگار ویروس گرفته و آهنگ
ها را به ترتیب نمی آورد ، باید برسم به میدان و از آنجا برگردم خانه .



نوشته شده در تاريخ یکشنبه هجدهم دی 1390 توسط حسن

نمی دونم تا به حال کسی این حس رو تجربه کرده یا نه؟

حس یه مرد، یه مرد رستوران دار قدیمی،که رستورانش یه روزی خیلی روی بورس بود و حالا همون خیابون ...

بچه که بودم ، پدرم یه دوستی داشت که صاحب رستوران نسبتا بزرگی بود و من گاهی با پدر سری به اونجا می زدیم.

اون دوست،خیلی عجیب مرد . خیلی عجیب رفت ، و البته خیلی غریب.

جمعه ی این هفته خیلی حس یه رستوران دار قدیمی رو داشتم که حالا هیچ کس نیست که سری به رستورانش بزنه !!!!



نوشته شده در تاريخ شنبه نوزدهم آذر 1390 توسط حسن

و کودکی وقتی چراغی می برد و گفتم:

از کجا آوردی این روشنایی ؟

بادی در چراغ دمید و گفت:

بگو تا کجا رفت این روشنایی تا من بگویم از کجا آورده ام .


                                                                         تذکره الاولیا



نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390 توسط حسن

ما در همه زندگی می کنیم.

و همه در ما زنده اند.

در قلب هر انسانی ، شاعری است.

و در قلب هر انسانی ، گنهکاری

قلب تو شاعری است.

و قلب من گنهکاری که شعر نمی فهمد.


جبران خلیل جبران



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هجدهم آبان 1390 توسط حسن


فکر کن توی  این هوای سرد یه استخر گرم چقدر میچسبه ؟

اون هم با صدای زنده یاد محمد نوری


با یاد روز آشنایی ،همراه اندوه نگاهت

رفتم که دیگر برنگردم، دیگر نمی مانم به راهت

یاد تو همچون سایه با من، هر جا که رفتم همسفر بود

تو بی من و یاد تو با من، عشق تو دیگر بی ثمر بود

من قصه ی اندوه و دردم، رفتم که دیگر برنگردم

من شعله ای خاموش و سردم ،رفتم که دیگر برنگردم

رفتم دگر بدرود بدرود، پایان گرفت افسانه ی ما

چون قایقی در دست طوفان، ما عشقمان گم شد به دریا

رفتم دگر بدرود بدرود ،از من چه دیدی من چه کردم؟

از من گذشتی بی تو من هم ، رفتم که دیگر برنگردم

اکنون چو پاییز نگاهت ، غمگینم و تنها و خسته

کی می توان برگشت افسوس ، پشت سرم پلها شکسته


آلبوم جلوه های ماندگار



نوشته شده در تاريخ جمعه سیزدهم آبان 1390 توسط حسن

ششمین دو سالانه ملی مجسمه سازی ایران

تهران, فرهنگسرای نیاوران

خستگی یک هفته کار از تن مان خارج شد.

تا 30 آبان هم هست.



نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم آبان 1390 توسط حسن

یکی چیزی گم کرده: چپ و راست می جوید و پیش و پس می جوید.

چون آن چیز را یافت ، نه بالا جوید و نه زیر ، نه چپ جوید و نه راست : جمع شود.


حضرت مولانا


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم مهر 1390 توسط حسن
 

شور و حال عارفانه را

عدد

بده

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیستم مهر 1390 توسط حسن
 

این قرار عاشقانه را

عدد

بده

 

 


.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک