این روزها همه چیز کند می گذرد و حتی با آنکه همیشه به روال سالهای گذشته , از بهمن ماه به بعد برایم مثل برق و باد می گذشت. اما امسال جور دیگری ست انگار.
بچه که بودم هی پیش خود فکر می کردم 28 سالگی چطوری ست؟ و حالا جواب می دهم هیچ , همینجوری است. بزرگ شدیم و بزرگ و تنها .
توهم واقعی که بر من گذشت, فقط گذشت , درسی نداشت , تجربه ای نداشت , و تنها حسی که داشت زیبا بود .
او برگشته, اما نه از سفری دور , نه از کشوری دور و سرد , در همین شهر بود که برگشت, اما رمقی نیست, تنهایی همچنان همان تنهایی بود که هست.
دلم کتاب می خواهد, از آن کتاب های خوب جوانی که در نوجوانی می خواندم.
دلم کتابخوان می خواهد , دلم یه گفتگوی سیر راجع به شعر می خواهد.
دلم هیجان فهمیده شدن شعر خواندم را می خواهد مثل روزهای اردیبهشت, خرداد و گاهی تیر و بعد یک بوسه ی داغ.


