تبليغاتX
بیدار نامه
 

در آغاز جهان آبی نبود

تو در آسمان نگریستی

و آسمان،

ابرش را بارانید

و دریا،

طوفانش را آرامید

چشمانت را از من  مگیر

ضیاء موحد

اینو مطمئنم اگر از یه عشق ناب صد سال هم بگذره.اون عشق فراموش نمیشه.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 15:29  توسط حسن  | 

 

سکوت آب

می تواند

خشکی باشد و فریاد عطش:

سکوت گندم

می تواند

گرسنگی باشد و غریو پیروزمندانه ی قحط:

همچنان که سکوت آفتاب

ظلمات است،

اما سکوت آدمی فقدان جهان و خداست:

غریو را

تصویر کن!

                                                                                         مهرماه ۱۳۷۰ (احمد شاملو)

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 22:48  توسط حسن  | 

 

پیرمردهرشب بیدار می ماند وبه صدای خنده ها و جیغ های دختر گوش می کند.نفسش بوی گازوئیل می دهد.بوی ریه های سوخته و بوی نان گرم پای تنور.

پای سفره ی ناهار به دختر جوان نگاه می کند و می گوید پیراهن سفید چقدر بت میاید. می خواهد از او ونامزدش خواهش کند چند روز بیشتر پیش او بمانند.به آنها عادت کرده.ملاحظه شان را کرده.مواظب بوده که توی این یک هفته حرفی به شان نزند که ناراحتشان کند.حتی آن بعداز ظهری که چهار ساعت جلوی در منتظر بوده تا آنها با کلید برگردند.حتی صدای آبگرمکن و حمام های پشت سر هم وبی وقتشان را نادیده گرفته و ار آنها خواهش می کند بیشتر پیش او بمانند.بوی ادکلنی که دختر به او داده و او به پیراهنش زده تو دماغش است.هر روز برایشان نان گرم می آورد و در اتاقشان را می زند و با مهربانی بیدارشان می کند.مواظب است که حرفی به آنها نزند که ناراحتشان کند.حتی اگر ملافه ها و تشک ها را کثیف کرده اند و نصف شب ها بلند بلند خندید ه اند.

بوی گازوئیل نیم سوخته ی پای تنور ریه هاش را سوزانده.بالشش را بغل کرده و دمرو می شود.داغی سیگار به ریه هایش می رسدو آن را می سوزاند.دختر می گوید:((تاریک که باشد بیشتر دوست دارم.چراغ را خاموش کن:))

صدای دختر از دیوار رد می شود و دور پاهای پیرمرد پیچ می خورد و بالا می رود تا به حلقش برسد.پیرمرد آن را قورت می دهد.سیگار لای انگشتانش خاکستر شده.ریه هاش بو گرفته و می پوسد.تصمیم می گیرد بخوابد که آبگرمکن روی دیوار روشن می شود.ریه هاش دارد با سیگار دومش آتش می گیرد.با صدای پچ پچشان و با غمی که توی زانوهاش ورم کرده،روی دست هاش سوخته و توی صورتش سیاه شده خوابش می برد.

شیشه ها را با تف و دستمال تمیز می کند.خاکه های سیگار را از روی قالی جمع می کند.سطل پر از فیلتر سیگار و کاندوم و دستمال کاغذی و پوست تخمه را خالی می کند.او بوی آن ادکلن را واقعا دوست دارد.

از آن ها قول می گیرد که دوباره برگردند.حتی نصف کرایه ی خانه را به آنها بر می گرداند.

پیرمرد دارد کم کم فراموششان می کند که مرد با یک زن دیگر بر می گردد که صدای خنده ها و جیغ هایش از اولی بلند تر است و برعکس آن یکی دوست دارد تمام شب چراغ را روشن بگذارد.

جواد سعیدی پور

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 14:27  توسط حسن  | 

 

میان من و تو هر آنچه بود شکست،شکست،شکست.حتی من وتو که قاتل دوست داشتنمان بودیم،در بهترین روز زندگیمان بجای سرنوشت قضاوت کردیم و همچنان که قلبهایمان روبروی هم بود،آنرا با خودخواهی ها از ریشه به بیرون کشیدیم و معلولش کردیم.به پوست تیره آسمان نگاه کن،در اینجا مگر چند ستاره برای تو وجود دارد؟اما تا همین جا هم هر آنچه را باید از دست می دادیم از دست داده ایم.اما صبور،آرام و با تحمل و سرگردان در آسمان به دنبال ستاره خواهم ماند!!!!

پ ن:اینارو دو نفر که از جغرافیا و اتمسفر موقعیت خودشون بی خبر بودن،تو یه شب قشنگ به هم گفتن و رفتن.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 19:58  توسط حسن  | 

 

1.نذار ابهت هیچ آدم خبره ای تو رو بگیره.

اون بهت می گه که: ((دوست عزیز،من بیست ساله که کارم اینه!))

آدم ممکنه کاری رو بیست سال تموم هم غلط انجام بده.

 2.تو اسپانیا یه سازمان حمایت از حیوانات تاسیس کرده بودن،که احتیاج مبرم به پول داشت.سازمان برای پر کردن صندوقش یه مسابقه ی بزرگ گاوبازی راه انداخت. 

3.عاشق و معشوقی که داشتن از هم دور می شدن،با هم قرار می ذارن هر شب سر ساعت ده ونیم به همدیگه فکر کنن.هیچ کدوم اینکارو نمی کنن.منتهی هر دو خوشحالن که اون یکی حسابی عاشقشه.

از کتاب:بعضی ها هیچ وقت نمی فهمن،کورت توخولسکی،نشر چشمه

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 22:55  توسط حسن  | 

 

آدمیزاد دو تا پا داره و دو تا اعتقاد:یکی برای وقتی که حالش روبراهه و یکی هم برای موقعی که حالش خرابه.اسم این دومی رو گذاشته دین.

آدمیزاد به صورت طبیعی تولید میشه،ولی حس میکنه طریقه ی به وجود اومدنش غیر طبیعی بوده.برای همین زیاد دوست نداره راحع بهش حرف بزنه.بوجود می آرنش،اما ازش نمی پرسن خودش دلش می خواد یا نه.

آدمیزاد در کنار غریزه های تولید مثل و خوردن و آشامیدن دو علاقه ی مفرط دیگه هم داره: سروصدا راه انداختن و گوش به حرف کسی ندادن.چیزی که آدما با کمال میل بهش گوش می دن وعده و وعیده،تملق و چاپلوسیه،تعریف و تمجیده.

آدما به دو دسته تقسیم می شن:مذکرا نمیخوان فکر کنن،مونثا نمی تونن فکر کنن.افراد هر دو دسته چیزی دارن که اصطلاحا میگن احساس،مطمئن ترین راه برای بر انگیختن اون تحریک نقاط خاصی از ساختمون اعصابه.اون وقته که بعضی از آدما از خودشون شعر پس می دن...

آدمیزاد دلش نمیخواد بمیره،چون نمی دونه بعد از مرگ چی به سرش می آد.اما برای خودش خیال می کنه که می دونه.با این حال بازم دلش نمی خواد بمیره.آخه می خواد همین زندگی رو یه کم دیگه هم ادامه بده.

منظورش از یه کم،تا ابده.

از کتاب:بعضی ها هیچ وقت نمی فهمن.کورت توخولسکی.نشر چشمه

پ ن: سال نو مبارک

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 23:48  توسط حسن  | 

 

دو پسر بچه ایستاده بودند و عبور شیطان را می نگریستند.نیروی مجذوب کننده ی چشمانش را هنوز به یاد داشتند.

وای،از تو چی می خواست؟

روحم را.از تو چی؟

یک سکه برای تلفن کردن به خانه.

خب،میخوای بریم یه چیزی بگیریم و بخوریم؟

آره میخوام. اما نمی تونم.حالا دیگه پول ندارم.

عیبی نداره .من یک عالم پول دارم.

برایان نیول

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 9:6  توسط حسن  | 

تو سهم من نبودی و

به قصه ها سپردمت

ولی قسم به عشقمون

که تا خدا می بردمت

پ ن:دلم واسه خنده هات خیلی تنگ شده!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 23:9  توسط حسن  | 

 

روزهای سختی رو دارم میگذرونم.

گاهی فکر میکنم این سختی رو من فقط احساس میکنم مثل همه ی این سه سال گذشته.اما امیدوارم این دفعه استثنایی در کار باشه و این احساس یکطرفه نباشه.

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 14:13  توسط حسن  | 

 

به نظر می رسه بابت کمک کردن به بچه ها اشتباه کردم.به قول دوستی می بایست جامعه رو با حقیقت خودش آشنا کرد.تعداد ی نوجوان ترک تحصیل کرده.بیکار یا شایدم معتاد.اینه حقیقت جامعه ما که احمق ترین فرد دنیا شده رئیس جمهورش!!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 14:13  توسط حسن  |