|
|
|
|
|
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب...در دلم هستي و بين من و تو فاصله هاست. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 23:23 توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
فکرشو بکن یه نفر تصمیم داشته باشه که خودکشی کنه،و از سه یا چهار روز قبل تمام دوستان نزدیکش(مخصو صا همکلاسیهاش) رو در جریان این تصمیم خودش قرار بده.و دوستانش هم این تصمیم اون رو جدی نگیرند و حرف اون رو باور نکنن.حتی وقتی یکی از دوستانش میره که به مشاور هنرستان این جریان رو بگه و از مشاور کمک بخواد که دوستش رو از این کار منصرف کنه با عصبانیت ها و یا حتی خنده های اون مشاور روبرو میشه که این حرفها چیه؟و بیشتر از این چرت و پرت نگو. و این قضیه فراموش میشه. و باز هم فکرشو بکن که اون یه نفر، شب قبل از خودکشی به تمام دوستان نزدیکش اس ام اس بده و از اونا بخواد که ببخشنش و ازشون خداحافظی کنه ولی باز هم کسی حرفش رو باور نمیکنه. تا اینکه صبح همه فهمیدن اون یه نفر خودش رو با تمام قرصهای توی خونشون کشته. امروز صبح که وارد کلاس شدم شنیدم یکی از شاگردان کلاسم تو شیفت عصر خودش رو کشته،باورم نمی شد.تا اینکه ظهر هم کلاسیهاش اومدن هنرستان و خبر مرگ دوستشون رو شنیدن و با ناباوری اشک می ریختن.بیشتر گریه ها و ناراحتی اونها از این بابت بود که چرا حرف دوستشون رو درباره ی خودکشی باور نکرده بودندو اینکه نتونسته بودند اون رو از این کار منصرف کنن. با اینکه یه سرباز معلم هستم و چیزی هم به اتمام دوره سربازیم نمونده ولی به همین زودی از معلمی متنفر شدم .البته نه بخاطر حادثه امروز بلکه مجموع اتفاقاتی که از اول مهر تا به امروز برام اتفاق افتاده .وقتی سر کلاس بودم تمام شاگردانم که همیشه پر شر و شور و شلوغ بودن سرشون رو روی میز گذاشته بودن و زار زار گریه میکردن کلاس تبدیل شده بود به یه مجلس عزا.شاگردانی که همیشه با شلوغ بازیهاشون منو اذیت میکردن امروز با گریه هاشون تبدیل به مظلوم ترین افراد دنیا شده بودند. کلاس رو تعطیل کردم و...... پ ن:طبق گفته های دوستانش دلیل خود کشی عشق بوده.یه عشق ناکام به دخترخاله اش و البته عدم درک پدر و مادرش و اطرافیان و حتی من معلم. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:22 توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر همه چیز بر عکس می شد چه؟ اگر همه چیز بر می گشت عقب؟ اگر یک نفر از جایی،کنترل دنیا دستش بود و یک دفعه هوس می کرد همه چیز را ببرد عقب،چه افتضاحی می شد،همه قوانین دنیا عوض می شد. همه مغز هایشان بر عکس کار می کرد،زبان شان بر عکس می شد.بابا ((آب آب)) می شد،مادر ((ردام)) و حتی شاید نان هم همان ((نان)) نمی ماند.و همه همان طور که جوان و جوان تر می شدند همه ی چیزهایی را که می دانستند،همه ی کلمه ها،همه ی درس هایی را که یاد گرفته بودند،فراموش می کردند.آن قدر فراموش می کردند که دیگر هیچ چیزی یادشان نمی آمد. چه کارت حافظه ی عجیبی باید داشته باشد،چه کارت گرافیک معرکه ای. چه وضعی می شد،بر عکس زندگی می کردیم و همین طور عقب عقب سر می کردیم تا جایی که از دنیا برویم.ولی این دفعه برعکس بود. مردن مان این جوری می شد که وقتی مادرهای مان می فهمیدند که وقتش رسیده،خودشان با پای خودشان عقب عقب می رفتند بیمارستان و روی تخت دراز می کشیدند تا بچه ها بیایند و بروند توی شکم شان.آن هم جوری که درست نه ماه طول می کشید تا دقیقا همه چیز را فراموش کنند.
از کتاب: ها کردن پیمان هوشمند زاده نشر چشمه |
||
|
+
نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 12:50 توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
حالا مثلا همین چند وقت پیش هاست.اما مثلا نمی دانم که چند وقت.مثلا این خانه همان خانه است و این جعبه خالی که هرچه فکر می کنم یادم نمی آید چه چیزهایی ریخته ام توش،تلویزیون.و این قوطی آبجو همان کنترلی که خرد شده بود و تکه تکه هایش را با چسب چسباندم.کنترل را برمی دارم و انگشتم را روی آرم آبجو فشار می دهم تا جعبه روشن شود. از کتاب: ها کردن پیمان هوشمند زاده نشر چشمه |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 6:50 توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
هر کسی انیمیشن پرسپولیس رو ندیده ، به نظرم تجربه ی یه حس ناب رو از دست داده . اینکه احساس میکنی یا بهتر بگم واقعیتی رو میبینی که یه نسل چه جوری به تباهی میرسه........
مصاحبه با مرجان ساتراپی نویسنده پرسپولیس: |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 15:30 توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
از من پرسیده ای زندگی چیست.مثل اینکه بپرسی هویج چیست؟
خب هویج،هویج است و همین است که هست. 20 آوریل 1904 از نامه ها ی چخوف به اولگا
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 22:2 توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
از روز چهارم اسفند به یه ماموریت کاری ده روزه رفتم .کرمان مقصد ما بود .البته 150 کیلومتری کرمان،سرچشمه.معدن مس. برای حسابرسی یکی از شرکتهای تابعه سرمایه گذاری مس رفته بودیم.همیشه از دیدن محیط های عظیم صنعتی لذت می بردم.از اونجایی که یه بخشی از کار من مربوط به ماشین آلات صنعتی شون بود باید برای مشاهده سری هم به معدن مس می زدم. با یه ماشین سرانزا راهی معدن شدیم .اولین چیزی که توجهمو به خودش جلب کرد بازرسی خیلی قوی بود که برای ورود و خروج از معدن صورت میگرفت برای من کارت تردد صادر شد و حتی با محیط ها نظامی هم برابری میکرد .ما وارد محوطه کارخانه مس سرچشمه شدیم آلودگی اونجا 150% بود و سرشار از گوگرد و آلاینده های دیگه یکی از مهندس هایی که همراهم بود میگفت مشابه همچین معدنی در شیلی، کارگرانش رو در طی مدت 5 سال بازنشست میکنه اما اینجا کارگران پول جونشونو میگیرن و بعد 25 سال یا حتی 30 سال بازنشست میشن.بعد از بازدید کارخانه ذوب سنگ مس با اون شعله های بزرگ و جهنمی اش رفتیم به سمت معدن .اونجا ماشین آلات بسیار بسیار عظیمی مشغول بکار بودن و خوبه که بدونین تحریم های سازمان ملل چقدر در تهیه ی قطعات یدک این ماشین الات مهندس های اون جا رو به دردسر انداخته بود.تراک هایی با ارتفاع 6 یا 7 متر مشغول حمل 120 تن سنگ بودن و طبق گفته ی مهندسی که همراهم بود: از هر 100 کیلو سنگ فقط 250 گرم مس تولید میشه .و شما حدس بزنید که چه حجمی از سنگ باید جابجا بشه تا بخواد رکورد تولید مس رو که امسال 200 هزار تن بود شکسته بشه.این تراک ها شبانه روز کار میکنن و زمانی که این معدن دست امریکایی ها بوده راننده ها 8 ساله بازنشست میشدن اما الان..... وقتی رفتم داخل معدن که البته معدن روبازی هم بود، خودمو تو یه چاله ی عظیمی دیدم که اطرافمو کوه های بزرگ تشکیل میدادن و من تو عمق 300 متری زمین بودم و مهندس میگفت اگر 20 سال دیگه بیای اینجا ما 400 متر پایین تر از اینی که الان توش قرار داریم در حال بهره برداری از معدن هستیم یعنی حدود 700 متر زیر زمین. یعنی اگه تراک ها 7 صبح بارشون رو حمل کنن 4 عصر میرسن به معدن. و میگفت بعد اتمام بهره برداری و متروک شدن اینجا به دلیل بالا اومدن آب های زیزمینی اینجا به یه دریاچه بزرگ تبدیل میشه. البته کرمان جاهای دیدنی زیادی داشت و مردمان خونگرم، اما من فقط تونستم این وجه سفرم رو بنویسم. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 12:47 توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
و اشکهایم را ندید ....... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 21:44 توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
آخ که چه لذتی بردم از خوردن یه بستنی نسکافه نزدیک به طعم کافه تی تایم.همین حالا |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 22:41 توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
این روز ها خیلی از مدارس به خاطر سرمای زیاد آب ندارند .چرا؟ چون لوله هاشون یخ زده و البته عجیب نیست وقتی بهترین استادیوم ما بابت همین مشکل بازیهاش لغو میشه چرا نباید یه مدرسه آبش یخ نزنه. الان چهار ماه میشه که سال تحصیلی شروع شده اما دریغ از یک ریال که به حساب مدارس ریخته باشند.مدیر مدرسه ی ما که یکی از بهترین مدارس شهر و تقریبا جای خوبی از شهر هم قرار داره از جیب خودش و از جیب بچه ها پول آب یخ زده و گاز نصفه و نیمه و برق و تلفن مدرسه رو پرداخت میکنه و اینجا کسی نیست که پاسخگو باشه.تازه قراره تمام معوقه های فرهنگی هارو آخر بهمن پرداخت کنند.چرا؟ پر واضحه که انتخابات نزدیکه. نمیدونم واسه شما ملموس هست یا نه اما برای من که اینجوریه که چرا همه مهربون شدن .چرا دیگه چکمه ها ممدوجی نیست ؟ چرا قلیان کشیدن آزاد شده؟رییس جمهور احمق مهرورز ما مهرورز تر شده ؟ بودجه ای تصویب کرده که امکان کمترین نظارتی بهش نیست.البته بازم شما بهتر از من میدونید که چی نزدیکه. زندگی این روزهای ما سرشار شده از تعجب و البته روزمرگی .احساساتی که پیشکش میکنی اما روزی رو نمی بینی که به بار بشینه.امید های واهی. ....های بی سرانجام. پی نوشت : دیدن لحظه های یه آدم متلون منو به حیرت انداخت و کمی آرومم کرد که این همه ناآرومی برای چی؟ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 22:22 توسط حسن
|
|
||