تبليغاتX
بیدار نامه

جناب آقاي دكتر سروش! محور بحث ما مسئله عقلانيت است. به همين دليل است كه از شما تقاضا داريم در ابتدا به تعابير مختلفي كه از عقلانيت وجود دارد اشاره كنيد و تعبير مدنظر خودتان را نيز ذكر كنيد تا بحث را ادامه بدهيم.


در ابتدا بايد بگويم كه نمي دانم مراد شما از عقل يا عقلانيت چيست و از چه عقلانيتي سخن مي گوييد اين واژه، از ديدگاه هر مكتب يا فيلسوفان كه بدان نگاه كنيم يك معناي خاص دارد. مثلاً از نظر فيلسوفان مسلمان عقل، عقل ارسطويي است و مدرن ها و پست مدرن ها و. .. هر كدام بر يك عقل خاص تاكيد مي كنند. من در مقاله عقل و آزادي كه در كتاب «فربه تر از ايدئولوژي» آمده توضيح داده ام كه تعريف از عقل به شكل خاص راه بسيار دشواري است. اما به هر حال مي توانيم بدان نظري معطوف بداريم و آن را تبيين كنيم.

عقل را مي توان به دو معنا در نظر گرفت: ۱_ عقل به معناي قوه استدلال و عاقله كه خداوند آن را نزد آدمي به وديعه نهاده و اين عقل عامل تمييز انسان از حيوان است.۲_ عقل به معناي محتويات اين قوه.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 15:29  توسط حسن  | 

 مهدى يزدانى خرم:در تبريز به دنيا آمد. در تهران نوشت و در پاريس مرد. اين ريتم زندگى نويسنده اى است كه امروز هفتادمين سال تولدش را تجربه مى كند. نام غلامحسين ساعدى با بخش مهمى از تاريخ داستان نويسى و روزگار روشنفكرى دهه هاى چهل و پنجاه گره خورده است. ساعدى مردى بود كه زندگى اش به عنوان يك داستان نويس با سرگذشت روشنفكرى نوپاى روزگارش عجين شده است. او از اوان جوانى به دليل فعاليت هاى سياسى روزهايى را در زندان گذراند و اين اتفاق در زندگى ساعدى چندين بار ديگر به شكل هاى مختلف مانند احضارهاى مكرر به ساواك، آزار و اذيت و تهديدهاى گوناگون تكرار شد. داستان نويس و نمايشنامه نويس نام آور سال هاى دهه هاى چهل و پنجاه با وجود فعاليت هاى آشكار سياسى كمتر دچار بيان گرى هاى تاريخ مصرف دار داستانى شد. او در مقام يك نويسنده به سبكى دست يافت كه در آن چندگونگى تاريخ و تفكر تاريخى انسان ايرانى در فضاهاى مختلفى به تصوير كشيده شده است. از روستاى خيالى مجموعه عزاداران بيل تا شهر ازهم گسيخته و مضطرب واهمه هايى بى نام و نشان. او راوى ترديدها و از همه مهمتر ناامنى آدم هايى است كه فرصتى براى اعتماد و هم سويى با يكديگر پيدا نمى كنند. از سوى ديگر ساعدى را با نام رئاليسم جادويى هم مى شناسند. او به اين شيوه روايت نه به عنوان يك سبك تعريف شده و شناخته شده بلكه به مثابه يك موقعيت بومى در زندگى شخصيت هاى خود مى نگريست. او از جمله نويسندگانى است كه به دليل درك تئاترى خود دلبسته فضاسازى هاى منظم و اصول مند هستند. اين ويژگى به خصوص در برخى داستان هاى ماندگار او مانند «گرا» به يك نكته درخشان تكنيكى تبديل مى شوند. زندگى او مانند بسيارى از شخصيت هايش در حاشيه ها و سرخوردگى هاى فراوان سپرى شد. او به دليل گرايش غيرقابل انكارى كه به روشنفكر متعهد داشت، بارها بر سر مواضع كانون نويسندگان نوپاى آن روزگار ايستادگى كرد. با هويدا در باب سانسور به بحث نشست و البته به نتيجه اى نرسيد. ساواك بارها او را آزرد و روحيه اش را تحت فشار قرار داد. ساعدى امروز هفتادساله مى شود. او پنجاه سال از اين هفت دهه وجودى اش را درك كرد و بيست سال است كه آثارش در دستان ما و فرسنگ ها دورتر از سنگ گورش در قبرستان پرلاشز قرار مى گيرند و خوانده

می شود.

 

روزنامه شرق

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 22:23  توسط حسن  | 

 

سفید، سیاه، سفید،سیاه ، این دو رنگ نتیجه ی باز و بسته شدن چشمهایش که به سقف سفید رنگ  اتاق خوا بش نگاه می کرد بود. هنوز نتوانسته بود خوا ب را بر بیداری پیروز کند.

هر وقت که چشمهایش می خوا ست گرم شود و سیاهی را کامل کند. تک صدایی که خیلی هم آرام بود و  نمی دانست از کجا بلند می شود او را  در این نبرد بازنده می کرد. تصمیم گرفت دیگر این جنگ بین سیاه و سفید را کنار بگذارد. چشمها یش را بطور کامل باز کرد و خیره شد به سقف و آن دایره ی گچی دور لامپ. از پایین که به آن نگاه می کرد لامپ را نقطه ای سیاه در وسط دایره تصور کرد که انگار به طرز دردناک و البته د قیقی وسط آن دایره گرفتار شده و راهی به سوی بیرون ندارد. بعد خودش را جای نقطه دید. تصور اینکه خود  ا و هم مثل نقطه ای توی این زمین دایره مانند گرفتار شده برایش جا لب بود. بهتر است بگوییم دردناک نه جا لب اما ا ز ا ینکه این مقایسه را بین این همه اشیاء جور وا جور داخل اتاقش پیدا کرده بود احساس خوبی به ا و دست داده بود. اما این احساس را خیلی زود از دست داد و همه ی تمرکزش را روی آن لامپ جمع کرد و خواست که دوباره درباره ی این نقطه ی سیاه گرفتار درون دایره فکر کند. اما بعد از چند لحظه فکر کردن فهمید که اگر بخواهد سیاهی نقطه را بیشتر کند باید لامپ را از سر پیچش باز کند چون حباب لامپ ،سیاهی را نزد او کمرنگ می کرد. توی همین فکر ها بود که یکدفعه لامپ خود به خود روشن شد و اتاق را کاملا روشن تر از قبل کرد. برای او خیلی عجیب بود که لامپ خود به خود روشن شود.کسی هم وارد اتاق نشده بود . کلید هم بالای سر او قرار داشت. پس کسی هم   نمی توانست خارج از اتاق این کار را کرده باشد.توی این فکربود که پس چه کسی لامپ را روشن کرده است؟ که یکدفعه یادش آمد ساعاتی پیش برق رفته بود و حالا برگشته و کلید هم قبلا  روی حالت (روشن) قرار داشته است. حالا که جوا ب سوا لش را پیدا کرده بود ذهنش را به سرعت از این افکار پاک کرد و سریعا به سراغ آ ن نقطه ی تاریکی که وسط دایره گچی گرفتار  بود رفت. اما از آن نقطه ی تاریک خبری نبود . حجمی از نور را دید که توانسته همه ی اتاق را  روشن کند و به آنجا نیرویی تازه بخشیده بود. دیگر حا ل دراز کشیدن روی تخت را ندا شت . بعد از مالیدن چشمها یش که از دیدن آ ن همه نور کمی اذ یت شده بود به سراغ قفسه ی کتابهایش که کنار تخت قرار داشت رفت. 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 21:22  توسط حسن  | 

 

 

 

 

 

نگاهی به رمان مرشد و مارگریتا (به بهانه ی چاپ پنجم)

 

 

 

 

 مرشد و مارگریتا نوشته ی میخاییل بولگاکف به تازگی برای بار پنجم از سوی انتشارات فرهنگ و نشر نو با ترجمه ی زیبا و مقدمه ی خوب دکتر عباس میلانی در ایران منتشر شده است. این کتاب که به نقل از دکتر میلانی در 12 سال آخر عمر نویسنده به نگارش در آمده است و تیراژ 300 هزار نسخه ای اش در یک شب تمام شد به واقع اثر شگفت انگیزی ست  

     رمان ساختاری پیچیده دارد . در این اثر واقعیت و خیال و رئال و سورئال در هم تنیده شده اند . شاید بشود گفت نوعی رئالیسم جادویی روسی ست . رمان که بن مایه های فلسفی و اجتماعی دارد با پس زمینه ای سیاسی که به شکلی رقیق و غیر مستقیم یادآور دوران خفقان استالینی ست به بیانی  بسیار ظریف و هنرمندانه و گاه شاعرانه مسائل مختلف جامعه ی روسی را مطرح می کند و در سطح فلسفی اش گرفتاری ها و بحران های  انسان معاصر را گوش زد می کند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 15:2  توسط حسن  | 

اين سلام به نگاه تو راست مى گويد

 

سلام از هواى نگاه تو خارج نمى شود

 

كه از اين پرتگاه فرارى ندارد

 

و مى خواهد كه مدام پرت شود از اين پرتگاه

 

در حال پرت شدن و سقوط فرياد بزند دوستت دارم

 

و تو باز نازكنى و خودت را به نشنيدن بزنى كه از سقوط دوباره ى من خوشت مى آيد

 

و باز نگاه مى كنى و خودت را به نشنيدن مى زنى

 

و خودت را به نشنيدن مى زنى

 

و مرا به سنگ و صخره مى زنى

 

كه از اين صخره فرارى ندارد

 

نمى تواند فرار كند از اين صخره اين سلام

 

و مى خواهد كه مدام بيفتد روى اين صخره

 

و مى خواهد مدام پرت شود از آن پرتگاهى كه هميشه در حال سقوط از آن فرياد مى زند دوستت دارم

 

و راست مى گويد اين سلام

 

اين سلام به نگاه تو راست مى گويد

 

( محمدحسين عابدى )

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 14:50  توسط حسن  |