|
|
|
|
|
همانطور که استبداد نمو عقلانی را سد نماید،اخلاق مدنی را ضعیف و فاسد گرداند: سلب آسایش فکر کند،فرمانبرداری و انقیاد از روی ترس را بیاموزد،عجز و زبونی را تعلیم دهد،دروغ و ریا و نفاق را مباح گرداند،فروتنی در رفتار را رواج دهد،جوانمردی و اعتماد را از میان افراد زایل سازد به حدی که رفیق خود را زیان رسانند. ما مشرقیان با اطاعت خو کرده ایم اگر چه ما را به سوی مهلکه برند، خو گرفته ایم که کوچکی را ادب بشماریم،و فروتنی را لطف،و چاپلوسی را فصاحت،و ترک حقوق را بخشش و قبول اهانت را تواضع انگاریم.در جهت عکس آن دعوی استحقاق را غرور،و جستجوی امور عامه را فضولی و حمیت را حماقت، آزادی سخن را بیحیایی، و آزادی فکر را کفر بخوانیم. جملگی از نتایج حکومت استبدادی است که قوت اجتماعی را تحلیل برد. طبایع الاستبداد از عبدالرحمن کواکبی،ترجمه ی عبدالحسین میرزا |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 22:56 توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
قضیه اول: امروز چهارشنبه اول شهریور شاهد طلاق یک زن و شوهر بودم که بعد از 37 سال زندگی مشترک داشتن از هم جدا می شدند.زن 62 سال داشت و مرد 55 سال! زن و شوهر مزبور دارای 3 فرزند مشترک بودند.اینکه چه چیز یا چیزهایی باعث متارکه این زوج شده بود بحث من نیست.هر چند که دونستن این مهم هم می تونه روشنگر و راهگشا باشه. دیدن صحنه های جروبحث این زن و شوهر سر اسباب و اثاثیه شون و اینکه زن ادعا داشت مهریه 25 میلیونیش رو و 5 میلیون وجه نقد که قسمتی از یه اتومبیل ریو بود رو به شو هره بخشیده بود و اون طرف قضیه هم شوهره ادعا داشت که با کلی لطف و مرحمت اجناسی به زنش بخشیده بود که تو 37 سال زندگی مشترک بدست آورده بود.نمونش هم یه قالی کاشی بود که تنهایی 8 میلیون می ارزید خیلی جالب و تاسف بار بود.اما یه دفعه دعوا سر یه ماشین لباسشویی بالا گرفت،زن ادعا داشت که این یه وسیله زنانه است و من بیشتر بهش نیاز دارم و مرد هم میگفت از اونجایی که پسرم هنوز داره تو اون خونه زندگی می کنه ما بیشتر بهش احتیاج داریم.مرد استاد بازنشسته دانشگاه بود و زن هم یه فرهنگی بازنشسته!!!!!!! اما نقطه اوج این قضیه: مرد در آخر جلسه طلاق از من سئوال کرد که: آیا تو ازدواج کردی؟ و وقتی که پاسخ منفی من رو شنید،به سرعت یه تبریک بهم گفت و پشت سر اون هم یه نصیحت کرد: که سعی کن هیچ وقت زن نگیری که زن ها همشون رذل و حسود و متظاهر و.... خیلی چیزهای دیگه که گفتنش اینجا جایز نیست.بعد در همون حالی که این حرفا رو می زد رو کرد به سمت دخترش و گفت:البته دور از جون دخترم چون ایشون یه خانم حسابی و در اصل یک استثنا هستند. خلاصه مرد موقع رفتنش یه سوال از من کرد که چهره ی واقعی اش رو نشون می داد. آقا ببخشید می شه اسم همسرم رو تو قسمت طلاق شناسنامه ننیوسید؟آخه می دونی چون اینجوری راحتتر می شه یه ازدواج دیگه کرد(قیافه مرد جدی بود و نمی شد گفت که داره شوخی می کنه).همون وقت بود دختر رو کرد و به پدرش گفت بابا با کدوم استثنا می خوای ازدواج کنی؟ و من هنوز تو فکر نصیحت اون مرد بودم. قضیه دوم: زنی می رود پیش رییس دادگاه و می گوید که می خواهم از شوهرم طلاق بگیرم. رییس دادگاه:مهریه ات رو بخشیدی؟ زن: آره بخشیدم. رییس دادگاه: خاک بر سرت. زن:نه آقای رییس. شوهرم گفته که مهریه ام رو می ده ولی بیرون از دادگاه.یعنی ازش می گیرم. رییس دادگاه:پس خیلی زرنگی. برو گمشو بیرون (هر دو قضیه عین واقعیت بود) |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 22:12 توسط حسن
|
|
||