تبليغاتX
بیدار نامه

 

نان را از من بگیر،اگر می خواهی،

هوا را از من بگیر،اما

خنده ات را نه،

 

گل سرخ را از من مگیر

سوسنی که می کاری،

آبی را که به ناگاه

در شادی تو سرریز می کند،

موجی ناگهانی از نقره را

که در تو می زاید.

 

از پس نبردی سخت باز می گردم

با چشمانی خسته

که دنیا را دیده است

بی هیچ دگرگونی،

اما خنده ات که رها می شود

و پرواز کنان در آسمان مرا می جوید

تمامی در های زندگی را

به رویم می گشاید.

 

عشق من،

خنده تو

در تاریک ترین لحظه هامی شکفد

و اگر دیدی به ناگاه

خون من بر سنگفرش خیابان جاری ست،

بخند،زیرا خنده تو

برای دستان من

شمشیری است آخته.

 

و در بهاران، عشق من،

خنده ات را می خواهم

چون گلی که در انتظارش بودم.

 

بخند بر شب

بر روز،بر ماه،

بخند بر پیچاپیچ

خیابان های جزیره،بر این پسر بچه کمرو

که دوستت دارد،

اما آنگاه که چشم می گشایم و می بندم،

آنگاه که پاهایم می روند و باز می گردند،

نان را ،هوا را،

روشنی را،بهار را،

از من بگیر

اما خنده ات را هرگز

تا چشم از دنیا نبندم.

 

پابلو نرودا

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 21:32  توسط حسن  |