|
|
|
|
|
.... به کنارت خواندی ام با سکوت ات با نجابت چشمان آیینه وارت. غرور را همچون اسیری به زیر پای نهادم بی آنکه خنجری بر گرده نهاده باشی. بسویت قدم بگذاشتم _ معصوم در پی بیقوله های حیاتم، بودنم و راز ماندنم ....آه که دیگر توان باز آمدنم نیست و از هزار بار اسیری محصورترم در قلبم، در نگاهت، در غرور نخواسته ات. از دوست خوبم Amir_rose62@yahoo.com |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 23:20 توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
تو شناختنامه شاملو خوندم که بامداد وقتی سردبیر مجله خوشه بود مطالبی که از مخاطب به دستش
می رسید به دقت بررسی می کرد و انتخاب های محدودی برای انتشار داشت.شعری که در زیر میخوانید از خانم "مهوش ساعد" یکی از آثار ی است که از نظر سردبیر تحسین بر انگیز بوده و به نظرم حیفه فراموش بشه: ما بی ریشه در خاک ایستاده ایم و لحظه ی مرگ خویش را می دانیم. ما را با وجدان تمیز نور کاری نیست قانون ابلهانه زیستن در بهشت را نمی دانیم و این ارتباط های کوچک نامطمئن میان آب و آتش کافی نیست. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یکم تیر 1386ساعت 1:25 توسط حسن
|
|
||