تبليغاتX
بیدار نامه

 

 

گریختن از هیاهوی عشق و رابطه

      سر در گریبان فرو بردن و حتی خود را هم فراموش کردن.

                 سردی همه ی ………… زندگی مرا اینگونه سبب می شود.

 

فکر کنم تنها راه باقی مونده دچار شدن به روزمره گی باشه و غرق شدن و غرق شدن در ……………..

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 12:54  توسط حسن  | 

روزهایی که در هنرستان میگذرونم واسم جالب شده.تقریبا هر روزش برام یه معنی داره و برام سرشاره از یه چیز.یه روز از بودن کنار بچه ها لذت میبرم.از سادگی شون و اینکه در عین حال که معصوم هستن اما پر از شیطنت های جالب و سرگرم کننده می بینمشون.و یه روز هم میشه که از اینکه میخوام برم سر کلاس از خودم بدم میاد و به خودم میگم آخه بیکار بودی این جا رو واسه گذروندن خدمت نا مقدس سربازی انتخاب کردی ؟با کسایی حرف زدن و بهتر بگم سرو کله زدن که هیچ چیز از هم نمی فهمیم  برام عذاب آوره .

هنرستانی که من توش تدریس می کنم یه محله تقریبا مرفه نشینه اما اکثر شاگردام از شهرک های اطراف و پایین شهر هستن.وقتی میبینم که بیشترشون کار میکنن و خسته میان سر کلاس و تکالیفشونو  انجام ندادن و در جواب پرسش من می گن که آقا سر کار بودیم.من دیگه قفل می کنم و چیزی ندارم بگم . یکی از اونا تو نانوایی کار میکنه و همیشه ساعت اول شیفت صبح رو از دست می ده ولی با این حال می بینم که توان یادگیریش خیلی بالاست و به این حسرت می خورم که کاش میشد تمام وقت وقت درس می خوند.

دوست شدن با گنده ها و درس نخون های کلاس واسم لذت بخشه.آخه میدونید از اون نمیشه انتظار درس خوندن داشت .چون اهلش نیستند حتی پدر و مادرشون و مسئولین هنرستان هم ازشون قطع امید کردند.اما دوست شدن با اونا و مسئولیت سپردن بهشون میتونه منو تو کنترل کلاس کمک کنه.یه شاگردی دارم که بعد ۶۰ روز از شروع سال تازه اومده سر کلاس.ازش می پرسم که کجا بودی این همه وقت؟ میگه: آقا زندان بودیم . زندان.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 21:51  توسط حسن  | 

 

به تکرار زیستن ات

    برخواسته ام

 

 

بودن ات هم چو

         بهانه ایی نیست

 

که طنابی بافم

             برای نبودن ام

 

در سقوطی رها

                 رها کرده ام

                               بودن ام را

                                       برای زیستن ات.

 

 

نمیخوام بگم این شعر ازکیه.نمیخوام تخلصشو بگم.چون خلاصه ی شاعرش برام مهمه که امروز منو سرشار کرد از بودن.امروز نبودن کسی رو از ته قلبم حس کردم و احساس کردم که چقدر داریم از هم دور میشیم و البته دور شدن از طرف اونه.اما بودن کسی رو تجربه کردم که برام عزیزه .امروز لحظاتی رو تجربه کردیم به نابی هر چیزی که تو این دنیا میشه تجربه اش کرد.مگه ناب تر از اشک هم داریم؟

این روزها داریم به قول شاعر سطور بالا نه روز به روز بلکه ساعت به ساعت متغیر میشم.

لحظات داره زود به زود رنگشو عوض میکنه.فاصله بین غم و مشعوف شدنمون داره هر لحظه کمتر میشه. نمی دونم تا کی میخوام این روزها رو تحمل کنم ؟روزهای سرگشتگیمو .روزهای دل نکندنمو.به من میگه اینا زیباست.تحمولش کن.اما من میگم کم آوردم.

کم آوردم.

...................

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 22:15  توسط حسن  |