|
|
|
|
|
فکرشو بکن یه نفر تصمیم داشته باشه که خودکشی کنه،و از سه یا چهار روز قبل تمام دوستان نزدیکش(مخصو صا همکلاسیهاش) رو در جریان این تصمیم خودش قرار بده.و دوستانش هم این تصمیم اون رو جدی نگیرند و حرف اون رو باور نکنن.حتی وقتی یکی از دوستانش میره که به مشاور هنرستان این جریان رو بگه و از مشاور کمک بخواد که دوستش رو از این کار منصرف کنه با عصبانیت ها و یا حتی خنده های اون مشاور روبرو میشه که این حرفها چیه؟و بیشتر از این چرت و پرت نگو. و این قضیه فراموش میشه. و باز هم فکرشو بکن که اون یه نفر، شب قبل از خودکشی به تمام دوستان نزدیکش اس ام اس بده و از اونا بخواد که ببخشنش و ازشون خداحافظی کنه ولی باز هم کسی حرفش رو باور نمیکنه. تا اینکه صبح همه فهمیدن اون یه نفر خودش رو با تمام قرصهای توی خونشون کشته. امروز صبح که وارد کلاس شدم شنیدم یکی از شاگردان کلاسم تو شیفت عصر خودش رو کشته،باورم نمی شد.تا اینکه ظهر هم کلاسیهاش اومدن هنرستان و خبر مرگ دوستشون رو شنیدن و با ناباوری اشک می ریختن.بیشتر گریه ها و ناراحتی اونها از این بابت بود که چرا حرف دوستشون رو درباره ی خودکشی باور نکرده بودندو اینکه نتونسته بودند اون رو از این کار منصرف کنن. با اینکه یه سرباز معلم هستم و چیزی هم به اتمام دوره سربازیم نمونده ولی به همین زودی از معلمی متنفر شدم .البته نه بخاطر حادثه امروز بلکه مجموع اتفاقاتی که از اول مهر تا به امروز برام اتفاق افتاده .وقتی سر کلاس بودم تمام شاگردانم که همیشه پر شر و شور و شلوغ بودن سرشون رو روی میز گذاشته بودن و زار زار گریه میکردن کلاس تبدیل شده بود به یه مجلس عزا.شاگردانی که همیشه با شلوغ بازیهاشون منو اذیت میکردن امروز با گریه هاشون تبدیل به مظلوم ترین افراد دنیا شده بودند. کلاس رو تعطیل کردم و...... پ ن:طبق گفته های دوستانش دلیل خود کشی عشق بوده.یه عشق ناکام به دخترخاله اش و البته عدم درک پدر و مادرش و اطرافیان و حتی من معلم. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:22 توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر همه چیز بر عکس می شد چه؟ اگر همه چیز بر می گشت عقب؟ اگر یک نفر از جایی،کنترل دنیا دستش بود و یک دفعه هوس می کرد همه چیز را ببرد عقب،چه افتضاحی می شد،همه قوانین دنیا عوض می شد. همه مغز هایشان بر عکس کار می کرد،زبان شان بر عکس می شد.بابا ((آب آب)) می شد،مادر ((ردام)) و حتی شاید نان هم همان ((نان)) نمی ماند.و همه همان طور که جوان و جوان تر می شدند همه ی چیزهایی را که می دانستند،همه ی کلمه ها،همه ی درس هایی را که یاد گرفته بودند،فراموش می کردند.آن قدر فراموش می کردند که دیگر هیچ چیزی یادشان نمی آمد. چه کارت حافظه ی عجیبی باید داشته باشد،چه کارت گرافیک معرکه ای. چه وضعی می شد،بر عکس زندگی می کردیم و همین طور عقب عقب سر می کردیم تا جایی که از دنیا برویم.ولی این دفعه برعکس بود. مردن مان این جوری می شد که وقتی مادرهای مان می فهمیدند که وقتش رسیده،خودشان با پای خودشان عقب عقب می رفتند بیمارستان و روی تخت دراز می کشیدند تا بچه ها بیایند و بروند توی شکم شان.آن هم جوری که درست نه ماه طول می کشید تا دقیقا همه چیز را فراموش کنند.
از کتاب: ها کردن پیمان هوشمند زاده نشر چشمه |
||
|
+
نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 12:50 توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
حالا مثلا همین چند وقت پیش هاست.اما مثلا نمی دانم که چند وقت.مثلا این خانه همان خانه است و این جعبه خالی که هرچه فکر می کنم یادم نمی آید چه چیزهایی ریخته ام توش،تلویزیون.و این قوطی آبجو همان کنترلی که خرد شده بود و تکه تکه هایش را با چسب چسباندم.کنترل را برمی دارم و انگشتم را روی آرم آبجو فشار می دهم تا جعبه روشن شود. از کتاب: ها کردن پیمان هوشمند زاده نشر چشمه |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 6:50 توسط حسن
|
|
||