تبليغاتX
بیدار نامه

 

دو پسر بچه ایستاده بودند و عبور شیطان را می نگریستند.نیروی مجذوب کننده ی چشمانش را هنوز به یاد داشتند.

وای،از تو چی می خواست؟

روحم را.از تو چی؟

یک سکه برای تلفن کردن به خانه.

خب،میخوای بریم یه چیزی بگیریم و بخوریم؟

آره میخوام. اما نمی تونم.حالا دیگه پول ندارم.

عیبی نداره .من یک عالم پول دارم.

برایان نیول

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 9:6  توسط حسن  | 

تو سهم من نبودی و

به قصه ها سپردمت

ولی قسم به عشقمون

که تا خدا می بردمت

پ ن:دلم واسه خنده هات خیلی تنگ شده!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 23:9  توسط حسن  | 

 

روزهای سختی رو دارم میگذرونم.

گاهی فکر میکنم این سختی رو من فقط احساس میکنم مثل همه ی این سه سال گذشته.اما امیدوارم این دفعه استثنایی در کار باشه و این احساس یکطرفه نباشه.

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 14:13  توسط حسن  |