تبليغاتX
بیدار نامه
 

پیرمردهرشب بیدار می ماند وبه صدای خنده ها و جیغ های دختر گوش می کند.نفسش بوی گازوئیل می دهد.بوی ریه های سوخته و بوی نان گرم پای تنور.

پای سفره ی ناهار به دختر جوان نگاه می کند و می گوید پیراهن سفید چقدر بت میاید. می خواهد از او ونامزدش خواهش کند چند روز بیشتر پیش او بمانند.به آنها عادت کرده.ملاحظه شان را کرده.مواظب بوده که توی این یک هفته حرفی به شان نزند که ناراحتشان کند.حتی آن بعداز ظهری که چهار ساعت جلوی در منتظر بوده تا آنها با کلید برگردند.حتی صدای آبگرمکن و حمام های پشت سر هم وبی وقتشان را نادیده گرفته و ار آنها خواهش می کند بیشتر پیش او بمانند.بوی ادکلنی که دختر به او داده و او به پیراهنش زده تو دماغش است.هر روز برایشان نان گرم می آورد و در اتاقشان را می زند و با مهربانی بیدارشان می کند.مواظب است که حرفی به آنها نزند که ناراحتشان کند.حتی اگر ملافه ها و تشک ها را کثیف کرده اند و نصف شب ها بلند بلند خندید ه اند.

بوی گازوئیل نیم سوخته ی پای تنور ریه هاش را سوزانده.بالشش را بغل کرده و دمرو می شود.داغی سیگار به ریه هایش می رسدو آن را می سوزاند.دختر می گوید:((تاریک که باشد بیشتر دوست دارم.چراغ را خاموش کن:))

صدای دختر از دیوار رد می شود و دور پاهای پیرمرد پیچ می خورد و بالا می رود تا به حلقش برسد.پیرمرد آن را قورت می دهد.سیگار لای انگشتانش خاکستر شده.ریه هاش بو گرفته و می پوسد.تصمیم می گیرد بخوابد که آبگرمکن روی دیوار روشن می شود.ریه هاش دارد با سیگار دومش آتش می گیرد.با صدای پچ پچشان و با غمی که توی زانوهاش ورم کرده،روی دست هاش سوخته و توی صورتش سیاه شده خوابش می برد.

شیشه ها را با تف و دستمال تمیز می کند.خاکه های سیگار را از روی قالی جمع می کند.سطل پر از فیلتر سیگار و کاندوم و دستمال کاغذی و پوست تخمه را خالی می کند.او بوی آن ادکلن را واقعا دوست دارد.

از آن ها قول می گیرد که دوباره برگردند.حتی نصف کرایه ی خانه را به آنها بر می گرداند.

پیرمرد دارد کم کم فراموششان می کند که مرد با یک زن دیگر بر می گردد که صدای خنده ها و جیغ هایش از اولی بلند تر است و برعکس آن یکی دوست دارد تمام شب چراغ را روشن بگذارد.

جواد سعیدی پور

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 14:27  توسط حسن  |