|
|
|
|
|
در آغاز جهان آبی نبود تو در آسمان نگریستی و آسمان، ابرش را بارانید و دریا، طوفانش را آرامید چشمانت را از من مگیر ضیاء موحد اینو مطمئنم اگر از یه عشق ناب صد سال هم بگذره.اون عشق فراموش نمیشه.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 15:29 توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
سکوت آب می تواند خشکی باشد و فریاد عطش: سکوت گندم می تواند گرسنگی باشد و غریو پیروزمندانه ی قحط: همچنان که سکوت آفتاب ظلمات است، اما سکوت آدمی فقدان جهان و خداست: غریو را تصویر کن! مهرماه ۱۳۷۰ (احمد شاملو) |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 22:48 توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
.... به کنارت خواندی ام با سکوت ات با نجابت چشمان آیینه وارت. غرور را همچون اسیری به زیر پای نهادم بی آنکه خنجری بر گرده نهاده باشی. بسویت قدم بگذاشتم _ معصوم در پی بیقوله های حیاتم، بودنم و راز ماندنم ....آه که دیگر توان باز آمدنم نیست و از هزار بار اسیری محصورترم در قلبم، در نگاهت، در غرور نخواسته ات. از دوست خوبم Amir_rose62@yahoo.com |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 23:20 توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
تو شناختنامه شاملو خوندم که بامداد وقتی سردبیر مجله خوشه بود مطالبی که از مخاطب به دستش
می رسید به دقت بررسی می کرد و انتخاب های محدودی برای انتشار داشت.شعری که در زیر میخوانید از خانم "مهوش ساعد" یکی از آثار ی است که از نظر سردبیر تحسین بر انگیز بوده و به نظرم حیفه فراموش بشه: ما بی ریشه در خاک ایستاده ایم و لحظه ی مرگ خویش را می دانیم. ما را با وجدان تمیز نور کاری نیست قانون ابلهانه زیستن در بهشت را نمی دانیم و این ارتباط های کوچک نامطمئن میان آب و آتش کافی نیست. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یکم تیر 1386ساعت 1:25 توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
نان را از من بگیر،اگر می خواهی، هوا را از من بگیر،اما خنده ات را نه، گل سرخ را از من مگیر سوسنی که می کاری، آبی را که به ناگاه در شادی تو سرریز می کند، موجی ناگهانی از نقره را که در تو می زاید. از پس نبردی سخت باز می گردم با چشمانی خسته که دنیا را دیده است بی هیچ دگرگونی، اما خنده ات که رها می شود و پرواز کنان در آسمان مرا می جوید تمامی در های زندگی را به رویم می گشاید. عشق من، خنده تو در تاریک ترین لحظه هامی شکفد و اگر دیدی به ناگاه خون من بر سنگفرش خیابان جاری ست، بخند،زیرا خنده تو برای دستان من شمشیری است آخته. و در بهاران، عشق من، خنده ات را می خواهم چون گلی که در انتظارش بودم. بخند بر شب بر روز،بر ماه، بخند بر پیچاپیچ خیابان های جزیره،بر این پسر بچه کمرو که دوستت دارد، اما آنگاه که چشم می گشایم و می بندم، آنگاه که پاهایم می روند و باز می گردند، نان را ،هوا را، روشنی را،بهار را، از من بگیر اما خنده ات را هرگز تا چشم از دنیا نبندم. پابلو نرودا |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 21:32 توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
در فلسفه هم گاهی شعرهای لطیفی هست. مثل این حرف که می گه "خداوند از شدت ظهورش مخفی است". در واقع مفهوم این حرف اینه که خداوند اونقدر هست که گویی نیست. اون قدر حضور داره که انگار غایبه. اصلا غیبتش به دلیل شدت ظهورشه. می گن خداوند مثل یک صداست که از اول آفرینش تا آخر اون با یه حالت پیوسته در هستی نواخته می شه. چنین صدایی رو تا قطع نشه کسی نمی تونه بشنوه. در واقع دائمی بودن صدا مانع شنیدنش میشه. شاید به همین دلیله که ما نمیتونیم خداوند رو درک کنیم. به نظر من این خیال انگیزترین شعری یه که انسان در طول تاریخ سروده.
(مصطفی مستور.چند روایت معتبر) |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 11:56 توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
1 وقتی آدم کسی را دوست نداشته باشد،نه در این سوی زندگی و نه در آن سو،اهمیتی ندارد نمی تواند او را ببیند. 2 وقتی آدم کسی را دوست دارد،همیشه چیزی برای گفتن یا نوشتن به او پیدا می می کند،تا آخر عمر. 3 این یک قانون قدیمی دنیاست،قانونی نامکتوب:هر کسی که چیزی بیشتر دارد،در همان لحظه،چیزی هم کمتر دارد. 4 خوشبختی واقعی،وعده خرید یا بستن قرارداد نیست.خوشبختی واقعی این است: یک چهره نا شناس ،و اینکه گفته ها چگونه کم کم آن چهره را روشن می کنند. آشنا،صمیمی،شکوهمند،ناب و خالص. 5 می دانی کوچولو،شیرینی پزی و عشق مثل هم اند؛پای طراوت در میان است و همه ی مواد آن،حتی تلخ ترین شان،به شیرینی دلپذیری تبدیل می شوند. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 20:53 توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
موش گفت : افسوس كه دنيا هر روز كوچكتر مي شود. در آغاز چنان بزرگ مي نمود كه از آن هراس داشتم. دويدم و دويدم تا به ديوارهايي رسيدم، كه در چپ و راست و روبرويم بالا رفته بودند. شاد شدم. اما اينك اين ديوارها با چنان شتابي تنگ و نزديك شده اند كه تا به خود بيايم در آخرين اتاق هستم ، و آنجا در گوشه اي تله اي هست كه دارم به سوي آن مي دوم. گربه گفت : فقط كافيست كه مسيرت را عوض كني، وموش را بلعيد. كافكا |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 21:56 توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
گذشته ها صخره هايى پوسيده اند و آينده بيابانى مملو از سراب و اكنون جشنى باشكوه از نور رضا جودکی نژاد
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 15:3 توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی از دارایی خود چیزی می بخشی چندان عطایی نکرده ای . بخشش حقیقی آن است که از وجود خود به دیگری هدیه کنی . زیرا دارایی تو چیزی نیست جز متاعی که از ترس نیازهای فردا آنرا نگاهبانی می کنی و فردا چه بار خواهد آورد برای آن سگی که از فرط حرص و احتیاط استخوانهای خود را در میان شنهای بی نشان پنهان کرده و همراه زائران شهر قدس در سفر است؟ و ترس از نیاز چیست؟ مگر نیازی دیگر که جان آدمی را می گدازد. وقتی چاه پر آب است و همچنان ترس از تشنگی تو را به اضطراب انداخته . آیا این ترس تنها نشان از یک عطش سیری ناپذیر در تو نیست؟ کسانی هستند که از بسیار اندکی می بخشند تا به وصف کرامت شناخته شوند و همین شوق به نام و شهرت ، هدیه آنان را مسموم می کند و کسانی هستند که از کم تمام را می بخشند. آنان به حیات و کرامت بی پایان آن ایمان دارند و کیسه شان هیچگاه تهی نخواهد ماند . و کسانی هستند که با لذت می بخشند و همان لذت پاداش آنهاست . و کسانی هستند که به رنج و سختی می بخشند و آن رنج و سختی غسل تمعید آن هاست ( تا از تعلق دنیوی پاک شوند) و کسانی هستند که می بخشند و از رنج و لذت فارغند و سودای فضیلت و تقوا نیز در سر ندارند . همچون درخت عطر آگین مورد (نام درختی) که در درهای دور دست شمیم جان پرورش را هر نفس به دست نسیم می سپارد. خداوند از دست چنین بخشند گانی با آدمیان سخن می گوید و از پشت چشم آنان بر زمین لبخند می زند. بخشیدن در پاسخ درخواست نیکوست، اما نیکو تر از آن بخشیدن است پیش از درخواست ، از راه فهم. و برای انسان گشاده دست جستجوی پذیرنده ی بخشش لذتی است که بر لذت بخشیدن فزونی دارد. آیا چیزی هست که باید از بخشش آن دریغ کرد؟ هر چه هست روزی به ناچار خود بخود بخشیده خواهد شد، پس چه بهتر اکنون که کسی را بدان نیازی هست آن را ببخشی تا فرصت بخشش از آن تو باشد و بر وارثان نماند.
کتاب پیامبر |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 22:34 توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
تاریخچه اختراع زن مدرن ایرانی بی شباهت به تاریخچه اختراع اتومبیل نیست. با این تفاوت که اتومبیل کالسکه ای بود که اول محتوایش عوض شده بود ( یعنی اسب هایش را برداشته ، به جای آن موتور گذاشته بودند) و بعد کم کم شکلش متناسب این محتوا شده بود و زن مدرن ایرانی اول شکلش عوض شده بود و بعد، که به دنبال محتوای مناسبی افتاده بود، کار بیخ پیدا کرده بود.(اختراع زن سنتی هم،که بعدها به همین شیوه صورت گرفت ، کارش بیخ کمتری پیدا نکرد). این طور بود که هر کس،به تناسب امکانات و ذائقه شخصی،از ذهنیت زن سنتی و مطالبات زن مدرن ترکیبی ساخته بود که دامنه تغییراتش ، گاه، از چادر بود تا مینی ژوب.می خواست در همه ی تصمیم ها شریک باشد اما همه مسئولیت ها را از مردش می خواست.می خواست شخصیتش در نظر دیگران جلوه کند نه در جنسیتش اما با جاذبه های زنانه اش به میدان می آمد. مینی ژوب می پوشید تا پاهایش را به نمایش بگذارداما، اگر کسی چیزی به او می گفت،از بی چشم ورویی مردم شکایت می کرد. طالب شراکت پایاپای مرد در امور خانه بود اما در همان حال مردی را که به این اشتراک تن می داد ضعیف و بی شخصیت قلمداد می کرد.خواستار اظهار نظر در مباحث جدی بود اما، برای داشتن یک نقطه نظر جدی کوششی نمی کرد.از زندگی زناشویی اش ناراضی بود اما نه شهامت جدا شدن داشت، نه خیانت. به برابری جنسی و ارضای متقابل اعتقاد داشت اما،وقتی کار به جدایی می کشید،به جوانی اش که بی خود و بی جهت پای دیگری حرام شده بود تاسف می خورد. ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 11:56 توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
نيم نگاه كفر و ايمان خوانده ايم و هنوز مى خوانيم و مى شنويم كه مدعيانى از درك اشارات و نكاتى از كلام حافظ عاجز مى مانند و تفسير به راى فورى مى كنند و چه بسا كفر و مغلطه به حافظ نسبت مى دهند، از ناآشنايى با همين بافت و ساخت غريب و دقت طلب زبان وحى سرچشمه مى گيرد. فكر نمى كنم نياز به تاكيد دوباره داشته باشيم كه: كسى كه قرآن را با چهارده روايت (هفت قارى و هفت راوى) از بر بوده، هرگز نمى توانسته ذره اى كفر ورزيده باشد. پس منطقه كشمكش و دعوا در حوزه هنوز نامكشوف حافظ كجاست؟ ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 22:14 توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
شادی های شما همان غمهای شماست که نقابش را برداشته است . و چاهی که خنده هایتان از آن می جوشد . همان است که از اشکها یتان پر شده است . و چگونه جز این تواند بود؟ هر چه غم ژرفتر وجود شما را می کاود ، گنجایشی فراختر برای شادی خواهید داشت. آیا سبوی شرابتان همان سوخته جانی نیست که از کوره کوزه گران بیرون آمده است ؟ و آیا آن عود کهآهنگش جان شما را می نوازد ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 12:13 توسط حسن
|
|
||
|
|
|
|
|
نگاهی به رمان مرشد و مارگریتا (به بهانه ی چاپ پنجم) مرشد و مارگریتا نوشته ی میخاییل بولگاکف به تازگی برای بار پنجم از سوی انتشارات فرهنگ و نشر نو با ترجمه ی زیبا و مقدمه ی خوب دکتر عباس میلانی در ایران منتشر شده است. این کتاب که به نقل از دکتر میلانی در 12 سال آخر عمر نویسنده به نگارش در آمده است و تیراژ 300 هزار نسخه ای اش در یک شب تمام شد به واقع اثر شگفت انگیزی ست رمان ساختاری پیچیده دارد . در این اثر واقعیت و خیال و رئال و سورئال در هم تنیده شده اند . شاید بشود گفت نوعی رئالیسم جادویی روسی ست . رمان که بن مایه های فلسفی و اجتماعی دارد با پس زمینه ای سیاسی که به شکلی رقیق و غیر مستقیم یادآور دوران خفقان استالینی ست به بیانی بسیار ظریف و هنرمندانه و گاه شاعرانه مسائل مختلف جامعه ی روسی را مطرح می کند و در سطح فلسفی اش گرفتاری ها و بحران های انسان معاصر را گوش زد می کند. ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 15:2 توسط حسن
|
|
||